غزل * قاب عکس*

غزلی از دفتر بداهه ها


چای مرا که تلخ غمت بود هم زدی

وقتی که گرم شد دلت از عشق دم زدی


صبحانه ات به لقمه ی آخر رسید و باز···

سنگی به استکان دل نازکم زدی


ای نان گرم سفره ات آجر··· دلت کشید

لبخندهای کال مرا طرح غم زدی؟؟!!


تا شانه شانه راهی سردر گمی شوم

بس مو به مو که بافتی و پیچ و خم زدی


دیوارم و همیشه  پر از  قاب عکس تو

هر چه زدی به سینه ی من میخ کم زدی


         ¤¤¤¤


عشق است عشق , می شمرم بوسه هات را

هر  صبح تا  کجای  لبم را  قدم زدی


تهمتن غلامی - 95/3/12 

/ 1 نظر / 13 بازدید